روزی که خدا تو رو به ما داد ...
به نام الله
سلام . خوشبخت ترینم من . سعادت مادر شدن رو خدای بزرگ بهم داد . هر نفس شکر کنم باز هم کمه .
خداوندا ممنونم بخاطر دادن این حس تمام نشدنی به من .
روزی که فهمیدم باردارم سجده ی شکر کردم و با تمام وجود خالی شدم از همه چیز . تازه از حج برگشتیم و فهمیدیم خدا بهمون نی نی داده . من و بابا احمد نمیدونستیم به این زودیا میای به زندگیمون .
ما 11 اردیبهشت 92 ازدواج کردیم و الان 1 سال و 2 ماه میشه که توو خونه بنفشمون زندگی میکنیم .
18 اردیبهشت امسال من و بابا احمد از طرف حج زوج های جوان اعزام شدیم به خونه خدا . با شکوه بود . بهترین لحظه های عمرمون بود ...

اولین لحظه ای که چشمم به خونه خدا افتاد بعد از ظهور آقا امام زمان "عج" تو رو از خدا خواستم عزیزم ... خواستم خداوند بهمون در آینده فرزند صالح و سالم و پاک عطا کنه . ولی من از کجا میدونستم هنوز 1 ماه نشده خواستم اجابت میشه ؟ از کجا میدونستم خدا منو لایق مادر شدن میدونه ؟ انشالله که تو رو سالم در آغوش بگیرم عزیزم .
قبل از موعد یعنی قبل از 11 خرداد یه بار که توو خونه تنها بودم و بابایی رفته بود خونه مامان بزرگت بیبی چک گذاشتم . همینجوری ! اصلا به هیچی فکر نمیکردم همینجوری گذاشتم و چند ثانیه صبر کردم . دیدم وااااااااای داره یه خط کمرنگ دیگه نشون میده ! اول فکر کردم چشمام اشتباه میبینه سرمو آوردم نزدیکتر و با دقت تر نگاه کردم دیدم بله !

سریع از دستشویی پریدم بیرون نمیدونستم چیکار کنم جیغ بزنم بخندم گریه کنم
فقط افتادم به سجده شکر و اشک ریختم
یه لحظه عجیبی بود ! انشالله که قسمت هر آرزومندی بشه .
دیگه دل توو دلم نبود تا بابا احمد برگرده . اول خواستم صبر کنم برم آزمایش خون بعد بهش بگم اما دیدم 2 روز دیگه داره میره سر کار و تا 2 هفته بعدش نمیآد . بعدش با خودم فکر کردم حضوری بهش بگم . آخر شب که برگشت خونه زیاد حال و حوصله نداشت بعد از سلام و روبوسی رفت توو هال و تیوی رو روشن کرد . منم یکم این پا و اون پا کردم و رفتم توو اتاق خواب رو تخت خواب نشستم و صداش کردم . مثل همیشه با خوشرویی اومد توو اتاق و گفت جونم عزیزم ؟ گفتم بیا بشین کارت دارم احمد . بعد سریع بیبی چک رو در آوردم و نشونش دادم . گفت این چیه دیگه ؟! گفتم بیبی چک . گفت این خطه یعنی چی ؟؟؟گفتم داری بابا میشی
کلی جیغ زدیم توو بغل همدیگه و خوشحالی کردیم . احمد چشاش برق میزد هیچوقت اینجوری ندیده بودمش . میدونستم همه مردها آرزوی پدر شدن دارن .
گفت حالا باید چیکار کنیم . گفتم فردا صبح بریم آزمایش خون ...
رفتیم آزمایش فرداش . هنوز شک داشتم آخه شنیده بودم نتایج بیبی چک قطعی نیست . همش میگفتم خدایا یعنی راسته ؟!
عصر نتیجه آزمایش آماده شد و بتا31 بود . هم توو آزمایشگاه بهم گفتن مشکوک هستی به حاملگی هم 2-3 تا دکتری که بعدش رفتم نشون دادم . آخه خیلی دوست داشتم زودتر بدونم توی دلم نی نی دارم یا نه !
رفتم دکتر زنان گفت 2 روز دیگه بازم آزمایش بده . هنوز جای قبلی خوب نشده بود کبود شده بود اما گفتم باشه . سخت رگم پیدا میشه . 2 روز بعد رفتم آزمایش بتا شده بود 323 . دیگه بهمون تبریک گفتن و اینا ... خخخخ
خلاصه باز رفتیم پیش دکتر زنان . وقتی دید گفت آره ... بارداری مثبته ولی یه سری آزمایش دیگه هست که انجام نشده . من دیگه از شادی همه چیزو فراموش کردم گفتم باشه بنویس و اونم نوشت .
جواب آزمایش بعدی رو که بردم فهمیدم که تیروییدم کم کاری داره . اینقدر غصه خوردم که نگو . 3 تا دکتر عوض کردم تا رسیدم به متخصص غدد که بهم قرص داد و گفت 2 ماه دیگه بیا ببینم چی شده .صبح ها ناشتا نصف قرص میخورم بخاطرت مامانی . تو رو خدا سالم باش ....
شبش رفتم خونه مادرجونت و بهش این خبر رو دادم و همون موقع هم بابا احمد هم رفت خونه مامان بزرگت و اونم بهش گفت . هر دوشون کلی خوشحال شده بودن عزیزکم ... مادرجون بغلم کرد و کم مونده بود گریه کنه آخه همش به من میگفت کی نی نی میارین میخوام زودتر ببینمش . منم میگفتم الان خیلی زوده ولی از وقتی اومدی توو دلم هر روز نوازشت میکنم و باهات حرف میزنم . دیگه تنها نیستم عزیزم . خیلی دوستت دارم عزیزم خیلی . همش مواظبتم چیزیت نشه . حواسم به تغذیه ام هست و به افکارم . نمیذارم ناراحت بشی گل من .
93/04/03 تاریخ اولین سونوگرافی منه و تونستم برای اولین بار ببینمت . نمیدونی لحظه ای که صدای قلب نازتو شنیدم چه حالی شدم . بابا احمد و مادر جون هم توو اتاق سونوگرافی و کنار تخت بودن و تو رو میدیدن . دکتر گفت این کیسه حاملگیه . من وقتی صدای قلبتو شنیدم یکدفعه از جام بلند شدم با خوشحالی اصلا دست خودم نبود وقتی دیدم صدای قلبت قطع شد و دستگاه از روم کنار رفت و دکتر گفت نباید تکون میخوردی تازه فهمیدم چیکار کردم خخخخخ
صداش خیلی تند تند بود عزیزم انگار ترسیده بودی که آقای دکتر داره غلغلکت میده . توو صفحه مانیتور اندازه یه دونه برنج بودی اما دکتر گفت بنویس 36 میلیمتر !
الهی قربونت برم لوبیای من . از اون روز تا حالا همش نگاه عکس سونوگرافیت میکنم و قربونت میرم . ببین چه سفت چسبیدی به مامانی ...

دکتر گفت همه چیز خدا رو شکر نرماله و من نفس راحتی کشیدم . گفت 35-40 روز دیگه بیا برای تست غربالگری اگر هم نمیخوای 2ماه و نیم دیگه بیا برای تعیین جنسیت . تشکر و خداحافظی کردیم و با حالت پرواز از مطبش در اومدیم . مادر جون همش قربون صدقت میرفت .بعدن فهمیدم بابا احمد صدای قلبتو ضبط کرده کلی خوشحال شدم .

ساعت 4 رفتیم سونوگرافی بعد ساعت 7 رفتم دکتر زنان که نشونت بدم به خانم دکتر . یه نگاه سرسری به برگه سونو کرد اینقد حرصم گرفت !!! خخخخ . دوست داشتم بیشتر نگات کنه مث خودم که اصلا چش ازت بر نمیدارم .
گفت خیلی خب 1 ماه دیگه بیا پیشم فولیک اسید هم هر شب بخور . گفتم چشم . خدافظ .
چند روز پیش دوباره بیبی چک گذاشتم. دیگه مطمعن بودم که هستی اما دوست داشتم خب :D

توو این روزایی که گذشت خیلی سردرد کشیدم خیلی دل درد و کمردرد کشیدم خیلی تهوع داشتم اما همش فدای یک تار موت . دوستت دارم خیلی .
امشب شب آخریه که بابا احمد هستش . فردا صبح تا 2 هفته دیگه سر کاره و من و تو توو خونه می مونیم منتظرش . بخاطر ما میره عزیزم . خیلی دوست داره پیشمون بمونه اما شرایط کاریش اینطوریه . ما هم روزها رو میشماریم تا برگرده . برای شام خداحافظی امشب بابا احمد میخواد 3 تایی ما رو ببره بیرون . لازانیا بدیم نی نی بخوره . دوس داری مامانی؟
فردا اولین روز ماه مبارک رمضان هست . مامان سیمای تو نمیتونه روزه بگیره آخه ممکنه به تو آسیب برسه . ولی خدا رو توو این ماه عزیز کنار خودمون داریم . و از وجودش آرامش میگیریم .
انشالله که ماه رمضان خیری باشه برای همه .
آمین .


روزی که خدا تو رو به ما داد ... 















